خاتره 89
وبلاگ دانشجویان خدمات اجتماعی 89 دانشگاه شاهد

نامه ای به یک مادرخوب

سلام مادرعزیزم،حالت خوبه؟جات چطوره؟هنوزم منودوصت داری؟منومیبینی؟سدای منومیشنوی؟دیشب باباچشماش خیص شده بود.ازش پرسیدم باباجون چیزی شده؟گفت نه دخترم یه کم چشام خاک رفته بود.امابابااولین بارش نبودکه چشاش خیص میشد.من که نفهمیدم چرامادرجونم.راستی مادرجونم دیروزصتاره بامادرش می رفت.سداش زدم پرسیدم که صتاره میشه بگی بامادرت کجامیخوای بری؟گفت زهراجون فرداروزمادره،الانم دارم بامادرم میریم برای خرید کادو...میای؟قبول نکردم که باهاش برم.مامان جون دلم خیلی شکست بازهم اومدم کنارعکصت نشستم.هی نگات کردم اما توبه نگاه من میخندیدی!راصتی مامانم یه چیزدیگه چراهروقت بچه ها ی کوچه منومیبینن نمیزارن من هم توجمعشون باشم؟مامان الان خیلی خصته شدم آخه دیگه کسی توخونه بهم حتی دیکته هم نمیگه آخه باباجون که خیلی خستس.مامانی برای فرداکه روزخودته چی دوصت داری برات بگیرم.میشه بهم امشب توخوابم بگی.آخه میدونی الان یه سال دارم پولموبرای این روزجمع می کنم.میشه بهم بگی؟آهان راستی یادم اومدکه تواصلاًنمی تونی حرف بزنی.خوب باشه میخای یه گل برات بکشم تاببینیش؟آخ ببخشیدتوکه نمیتونی ببینی.اصلاًیه چیزدیگه میزاری موهاموروی ذانوهات پخشش کنم تادست به سرم بکشی مثل قدیم.امامادردستت کجاست؟؟؟

اصلاًبگذریم مامان جون میگن همه مامانامیرن بهشت.جات توبهشت خوبه؟

خیلی دوست دارم مامان.فردااین نامه روبرات میارم وببخش که خیلی قلط دارم ویه شاخه گل ناذم برات خریدم.من خیلی خوابم میاد.منتظرتم عشق من

گیرنده:بهشت زهرا-قطعه5-ردیف10-مادرزهرا



ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 توسط محیا

اسلایدر