سلام، ای امام زمــــــان. به تصور من در نمی آید ، اما می دانم در عین اینکه میزبان مایی،جاهای دیگر هم هستی. هر آنجایی که بوی عدل می آید،هر آنجایی که حق به حق دار می رسد و نا حق به سزایش می رسد.چه عطری مصرف می کنی؟

بوی گلاب و یاس و شب بو، بوی شکوفه های بهار و بوی گل محمدی؟انگار از هر گل سهم عطر داری، و نسیم به احترام از کنار رایحه ی تو می گذرد.

من در سکوت شب جبهه که آن را از هر سکوتی سنگین تر یافته ام،صدای پای تو را به شکستن آن شنیده ام، و از صدای پای تو به آرامش رسیده ام و هم زمان هراس دشمن را در شلیک منورها دیده ام. من در نور منورها طرحی را از تو دیده ام، آن بار که مجروح افتاده بودم.نمی دانم موهایی جوگندمی را دیدم یا موهایی مشکی را که از مهتاب نقره ای بودند؟و بوی عطر پیچید. بوی عطر بر بوی باروت غالب آمد،و من از این رایحه فهمیدم که مرز میان بهشت و جهنم به نازکی تارمویی از توست!

ای امام زمان ،اگر دفتر افکارم را ورق بزنی، جز بیان یک آرزو در آن نمی بینی،و آن شهادت است. من می خواهم تا به ابد به مهمانی خدا درآیم... دستم را بگیر، ای پیر،و مرا به مرزی برسان که عبور از آن به نزد خدا شهادت محسوب می شود. که تا به ابد سرفرازی از خدا بیابم.                

                                                                                                "شهید سعید مرادی"