نمیدانم چرا؟

«تو را دوست دارم»

بدون آنکه علتش را بدانم.

محبتی که علت داشته باشد٬

یا احترام است

یا ریا...

لامارتین شاعر فرانسوی

روز عاشقی...

آه ای خیمه نشین عرفات
وارث خون قتیل العبرات
در کجایی که دلم بی تاب است
تشنه ام وصل تو جانم ناب است 

بی جمال توسیه خورشید است
آرزویت سحر امید است
آه ای خیمه نشین ماه علی
دیدن روی تو فیض ازلی
من به مهر تو گرفتار شدم
بین که از هجر تو بیمار شدم
تا که از ماه رخت دور شدم
شب ظلمانی و بی نور شدم
کن دعا جانب تو گردم
تا که دلداده ی دلبر گردم
آه ای خیمه نشین در صحرا
یوسف گم شده ای از زهرا
همچو یعقوب اسیر آهم
بوی پیراهن یوسف خواهم
در کجا خیمه زدی دلبره من
تا شوی قبله ی چشم تر من
آه ای خیمه نشین فاطمه
وارث خون گل یاس تویی
گریه کن بر غم عباس تویی
خیمه ای که روضه اش خواند کسی
تو سراسیمه به خیمه برسی
حال در مجلس ما هم تو بیا
که شده روضه سقا بر پا

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید. او خواب دید که در نزد فرشتگان است و کارهای آنها را نظاره میکند. هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت کار میکنند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک از زمین میرسند باز میکنند و آنها را داخل جعبه میگذارند.

مرد از فرشته پرسید: شما چه کار میکنید؟

فرشته در حلی که داشت نامه ای را باز میکرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما تقاضاهای مردم از خدا را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیک به زمین میفرستند.

مرد پرسید: شما جه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب میدهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بدهند؟

فرشته پاسخ داد بسیار ساده است فقط کافیست بگویند: «خدایا شکر» 

دومین کرسی صداقت

سلام...

به عنوان دومین کرسی نشین صادق کرسی صداقت آماده ی

پاسخ گویی به همه ی سوالات دوستان هستم.

یک موج کوچک

این داستان داستانی درباره ی یک موج کوچک است که به امید دوام بسیار با حرکتی سریع به اقیانوس بیکران پایین و بالا می رود و از نسیم و از هوای تازه لذت میبرد تا اینکه متوجه می شود موج هایی که جلو او هستند به ساحل می کوبند و منهدم می شوند.

موج می گوید:«خدای من چه وحشتناک است!ببین چه بر سر من خواهد آمد!»سپس موج دیگری از راه می رسد.

او ناراحتی موج اول را می بیند و از او می پرسد:«چرا اینقدر ناراحت به نظر می رسی ؟»

  موج اول می گوید:«تو نمی دانی!اما همه داریم از بین می رویم!همه ی ما موج ها داریم به هیچ تبدیل می شویم! این وحشتناک نیست؟»

موج دوم می گوید:«نه!تو این را درک نمی کنی تو بخشی از اقیانوس هستی.»

پیشنهاد

سلام دوستان عزیز

امیدوارم از تعطیلاتتون لذت برده باشید.

نظر به اینکه اکثریت دوستان در درس آمار مقدماتی نمره زیر ده آورده اند لطفا موافقت خود را درباره ی تغییر استاد اعلام کنید کنید تا جهت نامه دادن اقدام کنیم

عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.

ناگهان زکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثل قایم باشک. همگی از این پیشنهاد شاد شدند.و دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم میگذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود. همه قبول کردند او چشم بگذارد. دیوانگی جلوی درخت رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن.

یک...دو...سه...

*ادامه داستان در ادامه مطلب...*

 

ادامه نوشته

دو همسفر

کشتی در طوفان شکست وغرق شد.فقط دو مرد توانستندبه سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند ونجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنندبا خود گفتند:بهتر است از خدا کمک بخواهیم .بنابراین دست به دعا شدندوبرای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب میشود.هرکدام به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند.فرداول درختی یافت که میوه بر آن بود آن را خورد . اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت .هفته بعد مرداول از خدا همسرو همدمی خواست.فردا کشتی دیگری غرق شد و زنی نجات یافت وبه مرد رسید.در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت.مرد اول از خدا خانه و وسایل خواست فردا به صورت معجزه آسا تمام چیز هایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هیچ نداشت.دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او وهمسرش را از آنجا ببرد.فردا کشتی آمد ودر سمت او لنگر انداخت مرد خواست همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همان جا رها کند. پیش خود گفت مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های خدا ندارد چراکه به در خواست های او پاسخ داده نشده پس بهتر است همان جا بماند.هنگام حرکت کشتی ندایی از آسمان پرسید:چرا همسفرت را در جزیره رها میکنی؟پاسخ داد:این نعمت هایی که بدست آورده ام برای خودم است و خود درخواست کردم. در خواست های او اجابت نشد چون لیاقت نداشت.ندای آسمانی مرد را سرزنش کرد که اشتباه میکنی. زمانی که خواسته او را اجابت کردم این نعمت ها به تو رسید.مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم.ندا پاسخ داد:از من خواست که تمام خواسته های تورا اجابت کنم.

خجالت بکش

روزی بزرگی برای گردش به کنار دریا رفته بود تشنه اش شد .هر چه گشت آب خوردنی پیدا نکرد .ناچار چند کف از آب شور دریا خورد ولی تشنگی اش بیشتر شد .به جستجو پرداخت و سرانجام چشمه ای کوچک یافت و خود را سیراب کرد بعد مقداری از آن را برداشت و به کنار دریا رفت ودر حالیکه آن را به دریا میریخت گفت:بی خود موج نزن و افاده نفروش کمی از این اب بخور و از شوری و بیمزگی خودت خجالت بکش

او خواهد آمد!

می خواهم امشب با خود خلوت کنم *** گویی خدا را در دلم دعوت کنم

می خواهم امشب با خدای مهربان *** گویم از این نامهربانی مردمان

گویم از این غم های دنیای سیه *** از غصه های هر شب مرد سیه

امشب که با تو هستم ای مهربان *** خواهم شوی گوش به حال این زبان

این غصه ها از بس که در دل مانده است *** گویی شده کوهی و تنها مانده است

خواهم بگویم از غم دل با تو یار  *** تا شاید این کوه بلند گردد خراب

از چه بگویم با تو ای دانای من *** دانم که می دانی غم دیرین من

دانم که می دانی همه دردای من *** اما بگذار گویم خودم از حال غم

من با غم دیرین گشتم آشنا *** مانند روحی گشته در من آشنا

می دانم که می دانی غم من از چه هست *** یا بهتره گویم دلم تنگ که هست

من سالهاست عاشق یک آدمم *** آدم که نه عاشق یک صاحبم

تو خود بدانی که کنم من از که یاد *** اما بگویم تا شود روحم رها

من گویم از آن مرد مردان خدا *** او که همه هستند دنبالش خدا

او که یکی از اولیاء و اوصیاء ست *** یا بهتر است گویم عزیز مرتضی است

گویم که هستش عزیز فاطمه *** یا بهتر است گویم که هستش منتقم

تنها اوست بر مظلومان پناه *** تنها اوست بر ستمکاران سلاح

او خواهد آمد تا شود منجی ما *** او خواهد آمد تا کند ما را رها....

مسجد جمکران

 سلام، ای امام زمــــــان. به تصور من در نمی آید ، اما می دانم در عین اینکه میزبان مایی،جاهای دیگر هم هستی. هر آنجایی که بوی عدل می آید،هر آنجایی که حق به حق دار می رسد و نا حق به سزایش می رسد.چه عطری مصرف می کنی؟

بوی گلاب و یاس و شب بو، بوی شکوفه های بهار و بوی گل محمدی؟انگار از هر گل سهم عطر داری، و نسیم به احترام از کنار رایحه ی تو می گذرد.

من در سکوت شب جبهه که آن را از هر سکوتی سنگین تر یافته ام،صدای پای تو را به شکستن آن شنیده ام، و از صدای پای تو به آرامش رسیده ام و هم زمان هراس دشمن را در شلیک منورها دیده ام. من در نور منورها طرحی را از تو دیده ام، آن بار که مجروح افتاده بودم.نمی دانم موهایی جوگندمی را دیدم یا موهایی مشکی را که از مهتاب نقره ای بودند؟و بوی عطر پیچید. بوی عطر بر بوی باروت غالب آمد،و من از این رایحه فهمیدم که مرز میان بهشت و جهنم به نازکی تارمویی از توست!

ای امام زمان ،اگر دفتر افکارم را ورق بزنی، جز بیان یک آرزو در آن نمی بینی،و آن شهادت است. من می خواهم تا به ابد به مهمانی خدا درآیم... دستم را بگیر، ای پیر،و مرا به مرزی برسان که عبور از آن به نزد خدا شهادت محسوب می شود. که تا به ابد سرفرازی از خدا بیابم.                

                                                                                                "شهید سعید مرادی"

  

پنج قانون...

پنج قانون خوشبختی...

۱) قلبتان را از نفرت پاک کنید...

۲)ذهنتان را از نگرانیها دور کنید...

۳)ساده زندگی کنید...

۴)بیشتر ببخشید...

۵)کمتر توقع داشته باشید...

تبریک سال نو

سلام!

تا سال ۱۳۹۰ چیزی نمانده همه میگن هنگام تحویل سال دعای انسان مستجاب می شود پس بیایید امسال ۲ دعا را فراموش نکنیم.

یکی ظهور منجی عالم آقا امام زمان (عج) و دیگری در حق هم دعا کنــــــــــیم.

به امید آنکه امسال، سال پر برکت و خوبی باشد و خدا به ما عنایتی کند و ظهور منجی را نزدیک کند..

به امید آمدنش و پر کردن جهان از عدل و داد...

عید شما مبارک(پیشاپیش)

التماس دعا...