روزی بزرگی برای گردش به کنار دریا رفته بود تشنه اش شد .هر چه گشت آب خوردنی پیدا نکرد .ناچار چند کف از آب شور دریا خورد ولی تشنگی اش بیشتر شد .به جستجو پرداخت و سرانجام چشمه ای کوچک یافت و خود را سیراب کرد بعد مقداری از آن را برداشت و به کنار دریا رفت ودر حالیکه آن را به دریا میریخت گفت:بی خود موج نزن و افاده نفروش کمی از این اب بخور و از شوری و بیمزگی خودت خجالت بکش