بی معرفتی

سلام.

بعد از مدت ها خیلی اتفاقی وبلاگ را دیدم. خواستم بگویم دلم برای تک تک تان تنگ شده. و اینکه خیلی بی معرفتید.

امیدوارم همه خوشبخت و خوشحال باشین.

همین. 

با احترام/ فردین آریش.

روز مددکار مبارک

اى نگهت يار و مددکار ما

در نجفت وعده ديدار ما

سلام دوستان

نمى دونم کسى هنوز به اينجا سر مى زنه يا نه.

نمى دونم اوضاع بر وفق مرادتون هست يا نه.

نمى دونم الان کجايد

نمى دونم شغلتون مددکار شد يا نه.

ولى به هر حال وضيفه خودم دونستم ولادت مولا اميرالمومنين و روز مددکار رو بهتون تبريک بگم.

ساقى حيدر بشود مست شدن جذاب است.

***

چون با گوشى مطلب رو مى ذارم عکس گذاشتن يکم سخته.وگرنه خيلى دوست داشتم يه عکس بذارم

نفس‌های لاغر

به خوزستان که خاکستان شده است...

از نخل‌های محکم و سبز و تناورت

خرما بچین، اگرچه تکیده ست پیکرت

 

خرما بچین که موسم خرماپزان شده است

تشییع می‌شود پس از این نعش دلبرت

 

سینه ستبر می‌کنی و سرفه می‌کنی

لکنت گرفته است نفس‌های لاغرت

 

تو مثل چای از دهن افتاده‌ای و آه

پاشیده گرد مرگ به روی سماورت

 

کارون کویر می‌شود و دم نمی‌زنی

شاید گذشته است دگر آب از سرت

 

«اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است»

تنها نشسته‌ایم فقط در برابرت

 

دستی تکان بده که بدانیم زنده‌ای

بی‌فایده ست گرچه تکان‌های آخرت

انگار همیشه همین الان هست

توی سوئیت شش نفره‌مان تقسیم کار کرده‌ایم. چهارشنبه نوبت ظرف شستن من است. لپ‌تاپم را می‌بندم و خودم را سمت آشپزخانه هل می‌دهم. سطل زباله نفسش درآمده. چقدر ظرف نشسته. یاد چهارشنبه‌های لعنتی می‌افتم. شروع که می‌شد شخصیت اصلی فیلم می‌گفت: «اولین بار تو مدرسه چهارشنبه کچلم کردن. چهارشنبه‌ها جغرافی داشتیم. چهارشنبه‌ها تصادف می‌کنم. چهارشنبه از دانشگاه اخراجم کردن. چهارشنبه استقلال قهرمان نشد. هرچی آدمه گنده اولین‌بار چهارشنبه‌ها آدم می‌بینتشون. حالم از چهارشنبه‌ها به هم می‌خوره. نه اول هفته‌ است، نه وسط هفته، نه آخر هفته. منافقه. عین متولدهای بهار و پاییز می‌مونه. نه سرد، نه گرم.»

فکر می‌کنم وضع من انقدرها ناجور نیست و یک لبخند ژوکوند هم می‌زنم تنگش و هندزفری‌ام را می‌چپانم توی گوشم. کریس دی‌برگ «دِ اسنو ایز فالینگ آن دِ گروند» می‌خواند. شاید تنها آهنگ نافارسی‌ای که متوجه می‌شوم چی غارغار می‌کند. به ظرف‌ها نگاه می‌کنم. انگار بین بچه‌ها مسابقه‌ی «کی بیشتر گند می‌زند به ظرف‌ها» بوده. به «م» می‌گویم می‌خواهی ظرف‌های همسایه را هم یک دستی بکشم. می‌خند! همه ظرف‌ها را به صف می‌کنم و بهشان نگاه می‌کنم. شنبه باید یک سر بروم خانه. دلم برای کانون گرم خانواده تنگ شده است. بشقابی را که تهش دانه‌های زردشده‌ی برنج چسبیده، می‌گیرم زیر شیر آب. «وی آر کالینگ تو بی فوند».

دردناک‌ترین قسمت شست‌و‌شوی ظرف‌ها الان است که دارم چنگال‌ها را آب می‌کشم. بی‌خاصیت‌ترین اشیاء اتاق ما سر سفره که همیشه هم کثیف هستند. «م» از در می‌آید تو. یکی بهش پیامک داده که نگویید «لایک» چون از ریشه «لائیک» به معنی بی‌دینی است و لائیک‌ها هنگام تأیید رهبران کافرشان از آن استفاده می‌کردند. بیاییم به جای آن از واژه مبارک «احسنت» استفاده کنیم تا دهان‌مان هم به زبان کفار آلوده نشود. «دِی دونت نَو وِر وی هَو گان».

«الف»، وسط هال، روی جزوه‌اش ناخن می‌گیرد. «پ» دوباره «ج» را اسکول کرده و دارد باهاش بحث می‌کند. گیر داده که دوست دارد مطالعات زنان بخواند و «ج» هم دارد همه تلاشش را می‌کند که او را از این تصمیم اشتباه باز دارد. «م» چند دقیقه‌ای یک‌بار به صورت اتوماتیک می‌گوید: «به این نفس کشیدن سنگین و تلخ و اجباری». و یادش هم نیست کجا این جمله یا مصراع یا کلمات را شنیده و ادامه‌اش چی است. «ج» می‌گوید شرکت نفت لیسانس علوم اجتماعی می‌خواست. «پ» می‌گوید چرا خودت نرفتی؟ «ج» می‌گوید برای ثبت‌نامش 70 هزار تومان پول می‌خواستند. نامجو توی گوشم سوت می‌زند.

همزمان با انداختن ماهی‌تابه‌ توی کف‌شور، توجهم را می‌برم سمت بحث بچه‌ها. «ج» به «پ» می‌گوید که خوزستان ثروتمندترین استان کشور است. «پ» می‌گوید نیاز جامعه ما آگاهی است. «ج» می‌گوید قرار بود کارخانه فولاد مبارکه بوشهر باشد که به خاطر زیرکی وزیر اصفهانی دوران سازندگی بردندش اصفهان. «الف» ناخن‌هایش را گرفته و حالا دارد جزوه‌اش را می‌خواند. «زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم».

کف را پرت می‌کنم ته حلقِ لیوانِ شیشه‌ایِ زردشده از رنگِ چایِ چند روز مانده. نامجو افسار پاره کرده و «رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس» می‌خواند. «م» «به این نفس کشیدن سنگین و تلخ و اجباری»گویان، تن‌های ماهی را توی قابلمه می‌جوشاند. «الف» به «ج» می‌گوید شام میوه نداشت؟ «ج» می‌گوید روز دانشجو موز دادند که.

آخرین قاشق شسته شده را می‌اندازم توی جاظرفی. نامجو نفس‌های آخرش را می‌کشد: «من از آن روز که در بند توام آزادم». «پ» رو به «ج» می‌گوید تو برخلاف ظاهر زمختت خیلی روحیه لطیفی داری. «ج» اخم می‌کند و می‌گوید بحث را عوض نکن! یاد دیالوگ آخر فیلم «بوی هود» می‌افتم: «شنیدی همه می‌گن در لحظه زندگی کن؟ گمونم نظر من برعکسش باشه. یعنی لحظه در ما زندگی می‌کنه. لحظه دائمیه فقط. انگار همیشه همین الان هست. می‌دونی؟»

گل؛ گلخانه؛ گلخانه عطرآگین

سال 89:

نتایج کنکور سراسری. رتبه 1606 منطقه سه. قبول شدن توی دانشگاه شاهد.  کنار حرم مطهر. کنار بهشت زهرا. کنار غسال‌خانه. رشته مددکاری اجتماعی. گزینش کتبی. گذشتن از فیلتر گزینش. ثبت‌نام توی دانشگاه. پیام رهبر خطاب به دانشگاه شاهد. گلخانه. گلخانه عطرآگین. آغاز دوران دانشجویی. کلاس 30 نفره. 23 دانشجوی خانم. 7 دانشجوی ناخانم. آشنایی با کانون طریق. با بچه‌های کانون طریق. دعوت از آشتیانی مارکسیست. با حضور اساتید. بحث و گفت‌و‌گو. نقدهای اساتید به کتاب آشتیانی. عقب‌نشینی آشتیانی. دیدن محمد ایمانی. لیدر مهمترین اعتراض دانشجویی تاریخ دانشگاه شاهد. اعتراضی علیه غیرانتفاعی شدن دانشگاه. تعلیق دو ساله ایمانی. رفتن از دانشگاه شاهد. به آلمان. به دانشگاه هیدنبرگ. زندگی توی خوابگاه شهید آوینی. طبقه دوم. سمت چپ. اتاق هفت نفره. دوستان جدید. رفت‌وآمد بچه‌ها به اتاق‌های همدیگر. گعده‌های چندنفره. تماشای بازی ایران و برزیل توی نمازخانه. لذت شادی‌های جمعی. عزاداری‌های جمعی. نمازخانه شلوغ. قم‌رفتن‌های گاه و بی‌گاه. به همت بچه‌های هیأت. هیأت هفتگی. هیأت دانشجویی. بدون حضور رئیس‌ها. بدون حضور یقه سفیدها. بدون هزینه‌های آن‌چنانی. بدون سیستم صوت خفن. با چای و خرمای آخرش. با ماکارونی که خراب شده بود ولی چسبید. با خنده‌های آخر مجلسش. با شوخی‌های بچه‌ها. وقتی که هیأت دانشجویی بود. وقتی که مسئولان هیأتی نشده بودند!

 

سال 90:

ترم سه دانشگاه. خبری که تابستان توی گوشی‌های بچه‌ها پیچیده است. جابه‌جایی خوابگاه‌ها. اعتراض‌های پراکنده. بسته شدن دهان‌ها. رفتن به خوابگاه ملت. با وعده بالاشهری بودن. با وعده پارک ملت روبروی خیابان خوابگاه. اتاق چهار نفره. کم شدن رفت‌و‌آمدهای بچه‌ها. اخت شدن با دوستان همکلاسی. با دوستان پسر همکلاسی! دعوای فکری با اساتید. کنفرانس‌های اجباری. کنفرانس‌های اختیاری. جلسه‌های گروهی کلاسی. احساس اتلاف عمر. بی‌رمقی برنامه‌های دانشگاه. رصد تشکل‌ها و نشریات. بسیج محافظه‌کار. بسیج اردوی شمال. بسیج عشق بصیرت‌افزایی. انجمن وابسته اسلامی! حزب‌اللهی‌های شبه‌روشنفکر! انجمن اردوی غدیر. اردوی مشهد. انجمن بی‌هویت. شورای صنفی ترسو. شورای صنفی خنثا. شورای صنفی سیاست‌زده‌ی بی‌خاصیت. نشریه منظم- و شعاری- فریاد سکوت. نشریه سیاست‌زده تسنیم. نشریه بی‌نظم پژواک. دل‌خوش بودن به جلسه شعرخوانی‌های کانون شعر. به بچه‌های کلاس. به وبلاگ کلاسی. به خاتره 89! به سینما رفتن‌های سه‌شنبه‌ها. به رفاقت با میثم امیری. به جلسه‌های هفتگی هیأت. همچنان بی حضور رئیس‌ها. یقه سفیدها. همچنان دانشجویی. جان‌دار. صمیمی.

سال 91:

ترم پنج. کلاس‌های خسته‌کننده. کلاس‌های بی‌فایده. سرخوردگی از علوم اجتماعی. از اساتید علوم اجتماعی. کلاس خانم حیدری‌نسب. بهترین تجربه کلاسی. تجربه آموختن. همچنان خوابگاه ملت. تغییر اتاق و هم‌اتاقی‌ها. تجربه اتاق جدید. آدم‌های تازه. شنبه‌لوکی بودن من. بچه مثبت بودن هم‌اتاقی‌ها. منظم بودن‌شان. بحث کردن‌های من. عصبانی شدن آنها. قهر کردن. آشتی کردن. کاهش محسوس دانشجویان خوابگاهی. دانشجویان پسر. افزایش دانشجوهای خانم. دانشجوهای تهرانی. مدرسه شاهد! حس مدرسه‌ای بودن. دانش‌آموز بودن. واحدهای عملی مددکاری. هر دوشنبه. هر چهارشنبه. کارورزی‌ توی بیمارستان. بیمارستان شهید مدرس. پنج مددکار خانم. مددکارهای مهربان. مددکارهای دوست‌داشتنی. حس مددکار بودن. حس بودن. ناامید شدن از دانشگاه. از تشکل‌ها و نشریه‌ها. از بسیج محافظه‌کارترشده. انجمن وابسته بی‌خاصیت‌ترشده. شورای صنفی ترسوترشده.

سال 92:

ترم هفت و هشت. جابه‌جایی دوباره خوابگاه. رفتن به اسماعیل‌آباد. به مجتمع مسکونی امام حسین(ع). به خانه‌های کارمندی. دور شدن بیشتر بچه‌ها از هم. بی‌اعتناترشدن‌شان به دانشگاه. به یقه‌سفیدهای دانشگاه. سخت‌تر شدن گزینش‌ها. کاهش تدریجی دانشجویان پسر. کم‌تر شدن دانشجویان خوابگاهی. کاهش دانشجویان کارشناسی. دانشجویان کارشناسی دانشکده انسانی. دانشجوهای پرانرژی. دانشجوهای شورمند. بیشتر شدن دانشجویان کارشناسی ارشد. بیشتر شدن خانم‌ها. تبدیل شدن دانشگاه به موزه. به ارث پدری. سال دوم کارورزی. مدرسه نابینایان. بچه‌های روشندل. بچه‌های باهوش. هم‌اتاقی‌های جدید. مرتضی. احسان. علی. دعوای علی و مرتضی. بی‌معرفتی علی. دل شکسته مرتضی. اکران شیار 143توسط بسیج. راه ندادن نرگس آبیار به آمفی‌تئاتر امام خمینی. آغاز دعوای یقه‌سفیدها با بسیج. اتهام بی‌قانونی به بسیج. انتشار نشریه فریاد سکوت. تصویر دو خانم بی‌چادر توی دانشگاه. کتاب قانون زیر پای قانون‌گذاران. حمایت انجمن اسلامی از یقه‌سفیدها. به اسم دفاع از قانون. دفاع از ارزش‌ها. دفاع هیأت دانشجویی از یقه‌سفیدها. به اسم دفاع از چادر. دفاع از اسلام. اعتراض پژواکِ شورای صنفی به یقه‌سفیدها. تعلیق پژواک. تعلیق فریاد سکوت. سکوت بسیج. سکوت اجباری. سکوت اختیاری. جشن دانش‌آموختگی. وداع با همکلاسی‌ها. مجری شدن میثم. محقق نشدن ایده‌ها. قبول نکردن پیشنهادها. به اسم کدورت. به اسم شکستن حرمت‌ها. جشن متوسط. جشن متوسط پرخاطره. پایان کارشناسی.

 

سال 93:

دوباره دانشگاه. دوباره شاهد. دوباره گلخانه. گلخانه عطرآگین. ارشد جامعه‌شناسی. آمدن به خاطر فرار از سربازی. به خاطر تهران ماندن. جبر جغرافیایی. استادهای تکراری. حرف‌های تکراری. همکلاسی‌های تازه. نوستالژی همکلاسی‌های قدیمی. همکلاسی‌های بی‌معرفت. وبلاگ سوت و کور کلاس. همکار شدن با محمد. راه ندادن محمد ایرانی به خوابگاه. به دانشگاه. قبول شدنش توی دانشگاه صدا و سیما. جای خالی آدم‌هایی مثل او. فوت مرتضی پاشایی. تجلی حرکت جمعی. حرکت جوانانه. تجلی بودن. میل به دیده شدن. آغاز محرم. بردن هیأت به بیرون از دانشگاه. به بیرون از خوابگاه. به خیابان کبکانیان. آمدن یقه‌سفیدها. اشک انار. وقتی مسئولان هیأتی می‌شوند. تقدیر مسئول هیأتی از بچه‌های هیأت. تغییر مسئول بسیج. انتصاب گزینه موردنظر دانشگاه. کارمند شدن بسیجی‌های موردنظر دانشگاه. دانشگاه یک‌دست. آدم‌های مثل هم. آدم‌های قالب‌زده‌شده. آدم‌های منفعل. آدم‌های سربزیر. آدم‌های خوب. که سرشان به کار خودشان است. که آزارشان به مورچه هم نمی‌رسد. خیال تخت یقه سفیدها. پایان هرگونه تلاشی. هرگونه مخالفتی. پایان مبارزه. مبارزه نابرابر. پایان... پایان... پایان.

پیام تسلیت

4 سال دوران دانشجویی، برایمان روزهایی را رقم زد که حتی اگر سال ها هم از آن بگذرد، نمی تواند پیوند محبتی که میانمان ایجاد شده را کمرنگ کند.

زهرا کاظمی، خواهر عزیز ما، غم نبود پدر که حکم پشت و پناه را دارد سنگین است و فقدان پدر بزرگوارتان ما را نیز اندوهگین ساخته است....

و از شما می خواهیم که ما همکلاسی هایت را در غم خود شریک بدانی...

و ماغفران و رحمت الهی برای آن عزیز از دست رفته و صبر در این غم بزرگ و سلامتی و طول عمر با عزت برای شما و خانواده محترمان از پروردگار متعال خواهانیم...

کاش میشد فقط یه لبخند توی دنیا سهم ما بود

یه نگاه بی تفاوت ته چشم آدم ها بود

کاش میشد فقط یه لبخند توی دنیا سهم ما بود

کلیپ "گاهی به آسمان نگاه کن" با صدای رضا صادقی خیلی خوب رویا یک کودک محروم از خانواده رو به تصویر کشیده، حتما ببینید.

توجه، خانواده، حتی یه جشن تولد ساده آرزوی همه بچه هاست ولی توی همین شهر ما خیلی بچه ها هستن که هیچ وقت به آرزشون نمیرسن....

در این عید قربان دعا میکنم خدا در زندگی بهمون لیاقت آوردن یه لبخند به لب های این فرشته های کوچک رو بده و هیچ کودک خیابانی دیگه وجود نداشته باشه....

دلم خواست این کلیپ بهانه ای بشه برای اینکه عید رو به همه همکلاسی های خوبم تبریک بگم و براشون آرزوی موفقیت و سلامتی کنم

عیدتون مبارک...

در پناه خدا شاد و سلامت باشید

از اینجا میتوانید این کلیپ را دانلود کنید:

http://eirib.ir/lastnews/70187-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE---%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86--%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C.html

اسیری

روباه گفت: تو الان برای من یک پسر بچه‌اى مثل صد هزار پسر بچه‌ى دیگر. نه من هیچ احتیاجى به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجى به من. من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر من را اهلى کردى، هر دوتامان به هم احتیاج پیدا مى‌کنیم. تو برای من میان همه‌ى عالم موجود یگانه‌اى مى‌شوى و من برای تو.

لحظه‌ى جدایى که نزدیک شد، روباه گفت: آخ! نمى‌توانم جلو اشکم را بگیرم.

شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمى‌خواستم، خودت خواستى اهلیت کنم.

روباه گفت: همین‌طور است.

شازده کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر مى‌شود!

روباه گفت: همین‌طور است.

شازده کوچولو گفت: پس این ماجرا فایده‌اى به حال تو نداشته است.

روباه گفت: چرا، برای خاطرِ رنگ گندم.

***

   یک‌جورهایی تناقض دارد دیگر. یک‌جور حس دوگانه. نه خوب است، نه بد؛ یا هم خوب است، هم بد. نمی‌دانم اما بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم که شاید مارکسیست‌ها حق دارند. راست می‌گویند که وابستگی سم است؛ اسارت می‌آورد و رنج و درد.

این بین ما شرقی‌ها بیشتر است. این‌که تا چشم باز می‌کنی و زیان، رشته‌های عشق و محبت و علاقه‌ات یکی‌یکی پیوند می‌خورد؛ با مادر و پدر و خواهر و برادر. چند سال بعد که قد می‌کشی و بزرگ می‌شوی دایره‌ی این رشته‌ها بزرگ‌تر می‌شود و بیشتر. برادرها و خواهرها ازدواج می‌کنند و تو عمو می‌شوی و دایی و تازه به اینها اضافه کن دوستی‌هایت را که به صورت موازی بالا می‌روند و تو حالا به میزانی به همه اینها علاقمندی و دل در گروشان داری. هر قدر دلبستگی‌ات بیشتر باشد، دل کندن سخت‌تر می‌شود و تلخ‌تر. ما دل می‌بندیم که دل بکنیم و این چقدر عجیب است و متناقض.

یک‌روز صبح از خواب پا می‌شوی تا مثل همیشه زندگی‌ات را از سر بگیری، اما دنیا همیشه روی پاشنه‌ی خوشی نمی‌چرخد و اتفاقی می‌افتد و شاید تصادفی یا بیماری مهلکی یا هر زهرمار دیگری که قرار است گند بزند به سال‌های ادامه یا همیشه زندگی‌ات. می‌بینی یکی از رشته‌های علاقه‌ات ترک خورده، مثل دل خودت که دیگر دل نیست و صندوقچه‌ی غم است و آه و ناله و دعا. بعد دنیا آوار می‌شود روی سرت و همه چیز تمام. یعنی فکر می‌کنی تمام شده، اما نشده و تو مجبوری که باشی، تا سَر کنی با باقی رشته‌های بستگیِ زندگی‌ات و این چقدر عجیب است و متناقض.

حالا لابد ته دلت فکر می‌کنی که اگر هیچ‌کسی تو را دوست نمی‌داشت و عشقی نبود و محبتی و علاقه‌ای، و تو نیز؛ خودت بودی و خودت. آن‌وقت اگر جایی اتفاقی می‌افتاد برای کسی، تو کمی ژست انسان‌دوستانه می‌گرفتی جلوی آینه و برای شفای همه بیمارها و آمرزش همه رفته‌گان دعا می‌کردی و به‌زودی زندگی‌ات را از سر می‌گرفتی که حالا تو تنهایی و این زندگی خودت است، بی‌هیچ وابستگی‌ای و اسارتی و لابد بی‌هیچ رنج و دردی.

تنهایی؛ این هم تناقض دیگر زندگی ما آدم‌هاست. وقتی خودت هستی و هیچ‌کس، مرگ چقدر دهشت‌ناک به نظر می‌رسد. اینکه کسی را نداشته باشی که اگر اتفاقی افتاد و شاید تصادفی یا بیماری مهلکی یا هر زهرمار دیگری که قرار است گند بزند به سال‌های ادامه یا همیشه زندگی‌ات، خیالت راحت باشد که کلی چشم به آسمان دوخته شده و چقدر دل نگران تو هستند که اگر نباشی، زندگی برای‌شان تلخ می‌شود و ملال‌آور و سخت، هرچند برای ساعتی یا دقیقه‌ای یا ثانیه‌ای یا آنی.

ما در سیاره رنج زندگی می‌کنیم و خوش به حال آنها که پیوندشان با آسمان آن‌قدر محکم است که اگر زمین کن فیکون شود، دل‌شان قرص است و محکم و با دلی آسوده و خیالی تخت، به آسمان فکر می‌کنند و وقتش که برسد، دستی برای زمینی‌ها تکان می‌دهند و بعد پر می‌کشند و می‌روند. وگرنه خدا آخر عاقبت‌ ما را به ‌خیر کند. ما که خسر الدنیا و الاخرة ایم.

---

حاشیه: آدم بهتر است یا مسٔولیت قبول نکند، یا اگر قبول کرد هی قر نزند و ادا و اطوار درنیاورد و کارش را بکند. البته اگر آدم باشد!

قدم نو رسیده مبارک

بچه ها مثل فرشته های کوچولویی هستن که با ورودشون به این دنیا، همراه خودشون برکت و شادی و امید میارن، مامان و باباها به زندگی دلگرمتر می شن و پدربزرگ و مادر بزرگها یه دلخوشی تازه پیدا می کنن و ... زندگی شیرین میشه...

اینا که گفتم احوال این روزای یه دوسته که همه میشناسیمش، خبردار شدیم که خانم کدخدا به تازگی صاحب یه نوزاد پسر شدن که اسمش رو هم "آقـــــا محمــــد احســــان" گذاشتن...

برای مادر و بچه آرزوی سلامتی میکنیم و به نمایندگی از همه بچه های خاتره 89 به ایشون و خانواده محترمشون تبریک میگیم.......

انشالله که زیر سایه امام زمان (عج) باشن و قدم نو رسیده براشون پر از خیر و برکت و نعمت باشه...

انشالله وبلاگ خاتره پر بشه از خبرهای خوش از همه بچه های مددکاری 89 دانشگاه شاهد، از موفقیت هاشون، از مادر و پدر شدن هاشون...

امیدوارم همه دوستان شاد و سلامت و موفق باشن...

مسخ

به دعوت علی، که پسر خاله‌اش باشد، رفتیم خانه‌شان. خانه‌ مدرنی که در آن قرآن و مفاتیح و مهر و تسبیح هم دیده می‌شد. هفده سال داشت. وقتی سنش خیلی قد نمی‌داده، مادر و پدرش از هم جدا می‌شوند و او می‌ماند، نیاوران، خانه مادر که استاد دانشگاه است و در آلمان دکترای حقوقش را گرفته است.

کتاب‌خانه مدرسه، او را با صادق هدایت آشنا می‌کند و با کافکا؛ با بوف کور و مسخ و بیگانه. و بعدتر کالینو و سالینجر. خیلی زود از سرنوشت محتوم انسان در این دنیا حالش بهم می‌خورد و تصمیم می‌گیرد زندگی را به‌هیچ نگیرد و به‌هیچ قاعده و رسمی پایبند نباشد، جز لذت که مهم‌ترین و واقعی‌ترین بعد انسان است و هیچ‌جوره مو لای درزش نمی‌رود.

می‌گفت جامعه دارد به سمت جنون می‌ورد و بی‌نظمی و آدم‌ها کم‌کم دارند از این حصارهایی که دور خودشان کشیده‌اند فرار می‌کنند. در یکی از نقاشی‌هایش زنی را کشیده بود که به جای سَر، یک ماشین‌لباس‌شویی سفیدرنگ داشت که می‌چرخید.

مادرش، بیشتر وقت‌ها نیست و او در خانه تنهاست و هیچ دوست صمیمی توی زندگی‌اش نداشته و ندارد. شاید برای همین باشد که به علی بدجور وابسته شده است. با اجازه مادر، پنج‌شنبه‌ها «فری اسموک» است توی خانه و عاشق «تارانتینو»ست و رقص «جان تراولتا» در فیلم «پالپ فیکشن» که خودش خیلی خوب اجرایش می‌کند.

می‌گفت یک‌بار از تلویزیون برنامه سمت خدا را می‌دیده که تحت تأثیر قرار گرفته و چند روز در مدرسه نماز خوانده ولی بعد دیده که روال زندگی خودش لذت‌بخش‌تر است. می‌گفت شیطان‌پرست‌ها آدم‌های مسخره‌ای هستند با عقاید مسخره‌تر. به‌اسم خلاصی از محدودیت‌های دین‌ها و مذهب‌ها، خودشان را اسیر چارچوب‌ها و زنجیرهای بیشتری می‌کنند.

می‌گفت شاید آدم‌ها لذت‌های‌شان فرق کند یا حتی اسم‌های دیگری رویش بگذارند، اما همه از این قانون پیروی می‌کنند. یکی از خوردن لذت می‌برد، یکی از خوابیدن، یکی از عبادت کردن و یکی هم مثل مازوخیست‌ها و من از درد کشیدن. از خودآزاری.

یک‌بار به‌خاطر خوردن الکل، خون بالا آورده بود. یک‌بار هم توی وان حمام با تیغ، دست و بال خودش را به‌شکل ناجوری خون‌مالی کرده بود. شانس آورده بود که بیش‌تر وقت‌ها علی به‌دادش رسیده است.

می‌گفت می‌خواهد در آینده نقشه‌کش بشود، برای اینکه نقشه‌کش‌ها آدم‌های تنبل و کم‌کاری هستند که همیشه جیب‌های‌شان پر از پول است و این ایده‌آل‌ترین وضعیتی ست که برای خودش ترسیم کرده بود و برای رسیدن به آن روزی هفت ساعت درس می‌خواند.

---

یکم. «سپیده» و «سایه» و «مروارید» را از سید روح‌الله حجازی دیدم. هر سه را برای تلویزیون ساخته بود. درباره تولد، زندگی و مرگ. امید و تقدیر و تجربه‌های معنوی آدم‌های معمولی. بسیار خوب و خوش‌ساخت. با فیلم‌نامه‌های حسابی علی طالب‌آبادی.

کاش لااقل اینها را می‌دید.

دوم. شما جای من بودید، به عنوان یک مددکار چکار می‌کردید؟

سوم. من یک پیشنهادهایی هم برای وبلاگ داشتم که شاید وقتی دیگر با شما در میان بگذارم.