انگار همیشه همین الان هست
توی سوئیت شش نفرهمان تقسیم کار کردهایم. چهارشنبه نوبت ظرف شستن من است. لپتاپم را میبندم و خودم را سمت آشپزخانه هل میدهم. سطل زباله نفسش درآمده. چقدر ظرف نشسته. یاد چهارشنبههای لعنتی میافتم. شروع که میشد شخصیت اصلی فیلم میگفت: «اولین بار تو مدرسه چهارشنبه کچلم کردن. چهارشنبهها جغرافی داشتیم. چهارشنبهها تصادف میکنم. چهارشنبه از دانشگاه اخراجم کردن. چهارشنبه استقلال قهرمان نشد. هرچی آدمه گنده اولینبار چهارشنبهها آدم میبینتشون. حالم از چهارشنبهها به هم میخوره. نه اول هفته است، نه وسط هفته، نه آخر هفته. منافقه. عین متولدهای بهار و پاییز میمونه. نه سرد، نه گرم.»
فکر میکنم وضع من انقدرها ناجور نیست و یک لبخند ژوکوند هم میزنم تنگش و هندزفریام را میچپانم توی گوشم. کریس دیبرگ «دِ اسنو ایز فالینگ آن دِ گروند» میخواند. شاید تنها آهنگ نافارسیای که متوجه میشوم چی غارغار میکند. به ظرفها نگاه میکنم. انگار بین بچهها مسابقهی «کی بیشتر گند میزند به ظرفها» بوده. به «م» میگویم میخواهی ظرفهای همسایه را هم یک دستی بکشم. میخند! همه ظرفها را به صف میکنم و بهشان نگاه میکنم. شنبه باید یک سر بروم خانه. دلم برای کانون گرم خانواده تنگ شده است. بشقابی را که تهش دانههای زردشدهی برنج چسبیده، میگیرم زیر شیر آب. «وی آر کالینگ تو بی فوند».
دردناکترین قسمت شستوشوی ظرفها الان است که دارم چنگالها را آب میکشم. بیخاصیتترین اشیاء اتاق ما سر سفره که همیشه هم کثیف هستند. «م» از در میآید تو. یکی بهش پیامک داده که نگویید «لایک» چون از ریشه «لائیک» به معنی بیدینی است و لائیکها هنگام تأیید رهبران کافرشان از آن استفاده میکردند. بیاییم به جای آن از واژه مبارک «احسنت» استفاده کنیم تا دهانمان هم به زبان کفار آلوده نشود. «دِی دونت نَو وِر وی هَو گان».
«الف»، وسط هال، روی جزوهاش ناخن میگیرد. «پ» دوباره «ج» را اسکول کرده و دارد باهاش بحث میکند. گیر داده که دوست دارد مطالعات زنان بخواند و «ج» هم دارد همه تلاشش را میکند که او را از این تصمیم اشتباه باز دارد. «م» چند دقیقهای یکبار به صورت اتوماتیک میگوید: «به این نفس کشیدن سنگین و تلخ و اجباری». و یادش هم نیست کجا این جمله یا مصراع یا کلمات را شنیده و ادامهاش چی است. «ج» میگوید شرکت نفت لیسانس علوم اجتماعی میخواست. «پ» میگوید چرا خودت نرفتی؟ «ج» میگوید برای ثبتنامش 70 هزار تومان پول میخواستند. نامجو توی گوشم سوت میزند.
همزمان با انداختن ماهیتابه توی کفشور، توجهم را میبرم سمت بحث بچهها. «ج» به «پ» میگوید که خوزستان ثروتمندترین استان کشور است. «پ» میگوید نیاز جامعه ما آگاهی است. «ج» میگوید قرار بود کارخانه فولاد مبارکه بوشهر باشد که به خاطر زیرکی وزیر اصفهانی دوران سازندگی بردندش اصفهان. «الف» ناخنهایش را گرفته و حالا دارد جزوهاش را میخواند. «زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم».
کف را پرت میکنم ته حلقِ لیوانِ شیشهایِ زردشده از رنگِ چایِ چند روز مانده. نامجو افسار پاره کرده و «رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس» میخواند. «م» «به این نفس کشیدن سنگین و تلخ و اجباری»گویان، تنهای ماهی را توی قابلمه میجوشاند. «الف» به «ج» میگوید شام میوه نداشت؟ «ج» میگوید روز دانشجو موز دادند که.
آخرین قاشق شسته شده را میاندازم توی جاظرفی. نامجو نفسهای آخرش را میکشد: «من از آن روز که در بند توام آزادم». «پ» رو به «ج» میگوید تو برخلاف ظاهر زمختت خیلی روحیه لطیفی داری. «ج» اخم میکند و میگوید بحث را عوض نکن! یاد دیالوگ آخر فیلم «بوی هود» میافتم: «شنیدی همه میگن در لحظه زندگی کن؟ گمونم نظر من برعکسش باشه. یعنی لحظه در ما زندگی میکنه. لحظه دائمیه فقط. انگار همیشه همین الان هست. میدونی؟»
این وبلاگ متعلق به دانشجویانی است