به دعوت علی، که پسر خاله‌اش باشد، رفتیم خانه‌شان. خانه‌ مدرنی که در آن قرآن و مفاتیح و مهر و تسبیح هم دیده می‌شد. هفده سال داشت. وقتی سنش خیلی قد نمی‌داده، مادر و پدرش از هم جدا می‌شوند و او می‌ماند، نیاوران، خانه مادر که استاد دانشگاه است و در آلمان دکترای حقوقش را گرفته است.

کتاب‌خانه مدرسه، او را با صادق هدایت آشنا می‌کند و با کافکا؛ با بوف کور و مسخ و بیگانه. و بعدتر کالینو و سالینجر. خیلی زود از سرنوشت محتوم انسان در این دنیا حالش بهم می‌خورد و تصمیم می‌گیرد زندگی را به‌هیچ نگیرد و به‌هیچ قاعده و رسمی پایبند نباشد، جز لذت که مهم‌ترین و واقعی‌ترین بعد انسان است و هیچ‌جوره مو لای درزش نمی‌رود.

می‌گفت جامعه دارد به سمت جنون می‌ورد و بی‌نظمی و آدم‌ها کم‌کم دارند از این حصارهایی که دور خودشان کشیده‌اند فرار می‌کنند. در یکی از نقاشی‌هایش زنی را کشیده بود که به جای سَر، یک ماشین‌لباس‌شویی سفیدرنگ داشت که می‌چرخید.

مادرش، بیشتر وقت‌ها نیست و او در خانه تنهاست و هیچ دوست صمیمی توی زندگی‌اش نداشته و ندارد. شاید برای همین باشد که به علی بدجور وابسته شده است. با اجازه مادر، پنج‌شنبه‌ها «فری اسموک» است توی خانه و عاشق «تارانتینو»ست و رقص «جان تراولتا» در فیلم «پالپ فیکشن» که خودش خیلی خوب اجرایش می‌کند.

می‌گفت یک‌بار از تلویزیون برنامه سمت خدا را می‌دیده که تحت تأثیر قرار گرفته و چند روز در مدرسه نماز خوانده ولی بعد دیده که روال زندگی خودش لذت‌بخش‌تر است. می‌گفت شیطان‌پرست‌ها آدم‌های مسخره‌ای هستند با عقاید مسخره‌تر. به‌اسم خلاصی از محدودیت‌های دین‌ها و مذهب‌ها، خودشان را اسیر چارچوب‌ها و زنجیرهای بیشتری می‌کنند.

می‌گفت شاید آدم‌ها لذت‌های‌شان فرق کند یا حتی اسم‌های دیگری رویش بگذارند، اما همه از این قانون پیروی می‌کنند. یکی از خوردن لذت می‌برد، یکی از خوابیدن، یکی از عبادت کردن و یکی هم مثل مازوخیست‌ها و من از درد کشیدن. از خودآزاری.

یک‌بار به‌خاطر خوردن الکل، خون بالا آورده بود. یک‌بار هم توی وان حمام با تیغ، دست و بال خودش را به‌شکل ناجوری خون‌مالی کرده بود. شانس آورده بود که بیش‌تر وقت‌ها علی به‌دادش رسیده است.

می‌گفت می‌خواهد در آینده نقشه‌کش بشود، برای اینکه نقشه‌کش‌ها آدم‌های تنبل و کم‌کاری هستند که همیشه جیب‌های‌شان پر از پول است و این ایده‌آل‌ترین وضعیتی ست که برای خودش ترسیم کرده بود و برای رسیدن به آن روزی هفت ساعت درس می‌خواند.

---

یکم. «سپیده» و «سایه» و «مروارید» را از سید روح‌الله حجازی دیدم. هر سه را برای تلویزیون ساخته بود. درباره تولد، زندگی و مرگ. امید و تقدیر و تجربه‌های معنوی آدم‌های معمولی. بسیار خوب و خوش‌ساخت. با فیلم‌نامه‌های حسابی علی طالب‌آبادی.

کاش لااقل اینها را می‌دید.

دوم. شما جای من بودید، به عنوان یک مددکار چکار می‌کردید؟

سوم. من یک پیشنهادهایی هم برای وبلاگ داشتم که شاید وقتی دیگر با شما در میان بگذارم.