عشق و دیوانگی
همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی شد. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت زیر سنگ پنهان میشود ولی به ته دریا رفت.
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتادونه...هشتاد... و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرد وجای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نودوپنج...نودوشش... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد:دارم می یام. و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود و دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین. یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق ناامید شده بود حسادت در گوشش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و آن در پشت بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی شاخه چنگگ مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید. عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می آمد.شاخه به چشمان عشق فرورفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند و کور شده بود...
دیوانگی گفت: من چه کار کردم؟؟؟؟چگونه می توانم تو را درمان کنم؟؟
عشق پاسخ داد:تو نمیتوانی مرا درمان کنی ولی اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من باشی و از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند...
این وبلاگ متعلق به دانشجویانی است